تبليغاتX
دل شیدا

دل شیدا

ژ

هنوزم چشام از رفتن دستای تو خیسن

                     اشکام روی گونم یادگاری می نویسن

                     هنوزم جای دستای تو روی شونه هامه

                     شایدم واسه این که غم تو صدامه

                      تو که باور نداری هنوز عاشق ترینم

                      شبا به یاد تو کنار پنجره می شینم

                      تا شاید روی ماهتو تو آسمون ببینم

                      کجایی تا ببینی منو این صورت خیسو

                      صورتم مث کاغذ شده چشمام خودنویسو

                      واسه تو مینویسم یه نامه بی نشونی

                 می دونم آخه نامه هامو هیچ وقت نمی خونی

                      خدا کنه به یاد اشک چشم من بمونی

              تو که خوب می دونی بی عشق تو خیلی حقیرم

                      بیا تا توی دستای تو باز آروم بگیرم

                     خودتم می دونی بی تو بودن برام محاله

                      بیا یه بار دیگه بزار ببینمت دوباره

                                   چشم به در می دوزم

                                            تو آتیشت می سوزم

               می دونم نمیای اما دوست دارم هنوزم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:21  توسط شیدا  | 

راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گريستن

 قلب هاوتظاهربه خوشحالي دراوج غمگيني وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن

 روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهرمي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد

. اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 19:20  توسط شیدا  | 

من پذیرفتم شکست خویش را

پند های عقل دوراندیش را

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

میروم شاید حالت کمی بهتر شود

در نبودم غصه هایت کمتر شود

من پذیرفتم که قلبم ساده بود

در میان خدعه و نیرنگ افتاده بود

نیک میدانم که خوش رفتی ز دست

قلب نامردت همه درها را بست

ذره ای از برایم جا نداشت

این دل تو غصه ی ما را نداشت

من چه بیهوده شدم افسون تو

عاشق بی پا و سر مجنون تو

قلب من یک قلب ساده بود و بس

تو ولی هر لحظه در پی یک هوس

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:38  توسط شیدا  | 

 توچشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست

 اگه بپرسید ازدلم می گم گرفتارشماست

 نگاهتون پیش من حواستون جای دیگس

 خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگس

 نفس نفس توسینه ام عطرنفسهای شماست

 اگرکه قابل بدونید خونه دل جای شماست

 می میرم ازحسادت دلی که دلدارشماست

 کاش می دونستم اون کیه که این روزا یارشماست

 خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست

 که توی رویای شماست

 شما گناهی ندارید این روزگاربی وفاست

 توخلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست

 تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:56  توسط شیدا  | 

من اخرش نفهمیدم که حرف تو حقیقته یا عشق من برای چشم نازنینت عادته نمی دونم حرفایی که مینویسی یا میزنی مخاطبت کس دیگه س یا واقعا تو با منی یه وقتایی شک میکنم نمیدونم دوسم داری یا که میخوای عشق من را بدون پاسخ نذاری به من میگی که تو دلت اول کیه اخر کیه میگی چرا رنگ نگات یه وقتایی اینجوریه یه وقتا مرضی گفتنت قشنگه و اسمونی یه وقتا مطمئن میشم که اسمم نمیدونی یه وقتا بهتر از خودم به حرف من جواب میدی یه وقتا که هوس کنی کلی من را عذاب میدی راست بگو مال مردمی یا نازنین خودمی؟یه وقتا مثل چشمه صاف یه وقتا خیلی مبهمی یه وقتا اسمم بردنت خودش واسم یه عالمه یه وقتا صبر و حوصلت حتی واسه منم کمه حتی اگر چشات پیش منه دلت با دیگری بذار که اعتراف کنم از همه مهربونتری نه نمیخواد بهم بگی حرفام مثل شکایته یه وقتایی عوض میشی این به خدا حقیقته من میدونم خسته شدی از من و سوال من ناراحتی اما میخوای کم بشه شر من و ازار من اما بذار بازم بگم دیونتم خیلی شدید رنگ یه عشقی را دیدم که مجنون هم اونو ندید اگر چه چشمات خیلی کم از قلب من خبر گرفت اما نباید توی عشق این را در نظر گرفت اونی که تنهاش میذاری یه وقتایی توبا غمت اینقدر دیونست که بازم میمونه همدمت

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 18:45  توسط شیدا  | 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
 بی گمان زودتر از دل برود
 مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
 تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
 لب سوزنده آن بدخو بود
می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود
 شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار ایدم این زیبایی
بشکن این اینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ بکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
 قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:15  توسط شیدا  | 

رفتی ولی اینو بدون هر جا باشی دوست دارم

هنوز برای دیدنت به رویاهام پا میذارم

دل منو شکستی وقتی تنهام گذاشتی

کاش میدونستم که تو هیچ وقت دوستم نداشتی

دل منو شکستی اما یادت بمونه

که هیچ کسی مثل من قدرتو نیست بدونه

چه قدر دلم میسوزه عمری دروغ شنیدم

با این همه صداقت آخر به هیچ رسیدم

منو بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم

نفهمیدم روی اب خونمو ساخته بودم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:46  توسط شیدا  | 

اي همراه بهترين روزهای زندگی

نبودنت را باور نمی کنم

با اينکه می دانم محال ترين آرزوی من بوده ای

 اي همسفر جاده تنهاييم

ديری است که به اميد با تو يودن نفس می کشم

و به انتظار ديدار تو زنده ام

با اينکه بارها گفته اي ديگر برنمی گردی

 

 

ای هم درد با غصه هايم

هنوز هم شريک لحظه های غم و شادی من هستی

و من هنوز هم با کسي جز تو درددل نمی کنم

با اينکه می دانم در کنارم نيستی

 

 

اي هم دل با قلب شکسته ام

قلبم برای تو می تپد

و تنها تو مي تواني مرهمی بر زخمهای کهنه اش باشی

با اينکه تو خودت قلبم را شکسته ای

 

 

اي هم آغوش شبهای بی کسی ام

هر شب ياد تو را در آغوش می کشم تا به خواب روم

و پلکهايم به اميد ديدن تو در رويا سنگين می شوند

با اينکه تو آنقدر دوری که حتی در رويا هم نمی توانم به تو دست پيدا کنم

 

 

اي همزبان بی صداترين فريادهايم

حتي وقتي سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

عشق تو را با تمام وجود فرياد می کشم

با اينکه می دانم گوشهايت صدای بی صدای دردهايم را نمی شنوند

 

 

ولي تو هر چه بي اعتناتر باشی من عاشقتر می شوم

من هنوز به عهد روز اول دوستی پايبندم

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

شايد هم خيلي بيشتر...

 

باورم کن......فقط همین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:42  توسط شیدا  | 

دیرزو

یکی از هیمن روزهای کهنه و فرسوده

با صدای هلهله و الله اکبر

به استقبالت آمدیم

و امروز با جار بلند گریه و لااله الا الله

تو را بدرقه کردیم

و چقدر کوتاه بود

فاصله این دو روز

فاصله ی این دوجمله

تو ای اذان بزرگ زیستن

تو را که عقیم ماندن بودی

و تو را می گویم

تو را که زیستنت خمیر مایه ی دردی بود جانگداز

به قاموس زندگی و به جویبار بودن

و می دانم که یکی از هیمن فرداها

تو را بازت خواهم یافت

در بهت فریاد (اذا وقعت الواقها )

بازت خواهم یافت ..

راستی

کاشکی یک روز

               یک جا

                     می توانستم بگریم

                                           همه روزها زیستنت را. 

هر روز عزادارتر می شیم در رفتنش  ...... و از اینکه باید باشم و زندگی کنم ...........و باشم و زندگی کنم .........و باشم زندگی کنم................................. عذاب می کشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:12  توسط شیدا  | 

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانی ها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:1  توسط شیدا  |